close
تبلیغات در اینترنت
راه رسیدن ایمان به خدا
آخرین مطالب ارسالی
موضوعات مطالب
تبادل لینک
برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان شهر زندگی من و آدرس http://shahr.rozblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.


عنوان:
آدرس:

آمار
  • امروز : پنجشنبه 22 آذر 1397

  • کل مطالب : 527

  • افراد آنلاین : 1

  • بازدید امروز : 15

  • بازدید دیروز : 1

  • هفته گذشته : 16

  • ماه گذشته : 18

  • سال گذشته : 423

  • کل بازدید : 38805




  • RSS
    دسته بندی : <-PostCategory->

    لزوم تحصیل معرفت :

    احتمال وجود مـبـدا و معاد مستلزم لزوم جستجو و تحصیل معرفت دینی است , زیرا اگر جهان خالقی علیم و حکیم داشته باشد , و مرگ پایان زندگی انسان نباشد و خالق انسان از خلقت او هدفی داشته و برای او برنامه ای مقرر کرده و تخلف از آن موجب شقاوت ابدی باشد , فطرت و سرشت آدمی ایجاب می کند که به این احتمال هر چند ضعیف باشد ، بـه حساب عظمت و اهمیت محتمل ترتیب اثر بدهد ؛ تـا کار را به وسله تحقیق به نفی یا اثبات یکسره کند، چنان که اگر احتمال بدهد سیم برق اتصالی پیدا کرده, که بر فرض اتصال زنــدگی او طعمه حریق می شود آرام نمی گیرد تا یقین کند خطری او را تهدید نمی کند.

    نیاز انسان به دین حق :

    انسان مـوجـودی اسـت مـرکـب از تن (جسم) و روان (روح) و عقل و هوی (خواسته) و در اثر این ترکیب ، فطرت او در جستجوی سعادت مادی و معنوی و رسیدن به کمال مقصود از هستی خویش است. و از طرفی حیات هر فردی از افراد انسان دو بعد دارد : فردی و اجتماعی
    مانند هر عضوی از اعضای بدن که گذشته از زندگانی خاص خود , تاثیر و تاّثر متقابل بـا بقیه اعضا دارد. از این رو انسان نیازمند برنامه ای است کـه تـضمین کننده سعادت مـادی و معنوی و حـیـات فــردی و اجتماعی او باشد و چنین برنامه ای دین حق است که احتیاج به آن ضرورت فطرت انسان است.
    سوره روم آیه 30 : پس به پا دار روی خود را برای دین در حالی که مستقیم در آن باشی به توحید , این فطرت خداست که مردم را بر آن آفریده است. و بـرای هـر مـوجـودی کـمـالی اسـت کــه رسیدن بــه آن کمال به جز تبعیّت از سنّت و آیینی که برای تکامل و تربیت او معیّن شده میّسر نیست و انسان هم از این قاعده مستثنی نیست.
    سوره طه آیه 50: گفت: پروردگار ما آن کسی است که به هر چیزی آفرینش آن را داد و سپس آن را هدایت کرد.

    اثر دین در زندگی شخصی :

    زندگی انسان متن و حاشیه و اصل و فرعی دارد , اصل و متن خود اوست و حواشی و فروع آن , آنچه به او تعلق دارد ؛ مانند مال , مقام فرزند حب ّ ذات و علایق ذات , زندگی آدمی را با دو آفت غم و اندوه , و نگرانی و ترس به هم آمیخته , غم و غصه برای آنچه ندارد تا به او برسد و ترس و نگرانی که مبادا حوادث روزگار آنچه را دارد از او بگیرد . ایمان به خدا هر دو آفت را ریشه کن می کند ,چون ایمان به خداوند عالم و قادر و حکیم و رحیم  او را وادار به انجام وظایفی می کند که برای او مقرر شده است , و با انجام وظایف بندگی می داند خداوند به عنایت حکمت و رحمت , او را به آنچه خیر و سعادت اوست وصل , و از آنچه مایه شر و شقاوت اوست باز می دارد . بلکه با یافتن حقیقتی که هر حقیقتی در برابر او مجاز است , و هر چه غیر اوست سرابی است که نمایش آب است , گمشده ایی ندارد , و با ایمان به خدا  آنچه فانی و ناپایدار است برای او جاذبه ایی ندارد. (سوره نحل آیه 96) «آنچه نزد شماست پایان یابد و آنچه نزد خداست پاینده است.» بنابراین از نداشتن آن ها غم و غصه ایی ندارد. (سوره یونس آیه 62, 63, 64) «همانا اولیا الله نه ترسی بر آنان است و نه محزون می شوند , آنها کسانی هستند که ایمان آوردند و پرهیزکارند برای آنهاست بشارت در زندگی دنیا و آخرت , تبدیلی برای کلمات خدا نیست , آن همان رستگاری عظیم است.» هایی هست که از شادمانی ظفر به علایق مادی و افسردگی از نرسیدن به آنها حاصل می شود و لنگر , ایمان است که در طوفان این امواج به مومن ایمان و آرامش می دهد. (سوره حدید ایه 23) «تا ذریغ نخورید " اندوهگین نشوید " بر آنچه از شما فوت شده و نه شاد شوید بدانچه به شما آمده است.» (سوره رعد آیه 28) «آنان که ایمان آوردند و مطمئن می شود دل های آن ها به ذکر خدا , آگاه باشید که به یاد خدا , آرام می شود دل ها»

    اثردین در زندگی اجتماعی :

    انسان دارای و غضبی است که با غریزه افزون طلبی به هیچ حدی محدود نیست , اگر شهوت مال بر او غلبه کند گنجینه های زمین او را قانع نمی کند و اگر شهوت مقام بر او چیره شود حکومت زمین او را کفایت نمی کند. می خواهد پرچم قدرت خود را در کرات دیگر برافرازد. مثال قرآنی: ( سوره غافر ایه 36 و 37 : ( و گفت فرعون ؛ یا هامان ! بنیاد کن برای من برجی شاید برسم به اسباب , اسباب آسمان ها)) هوای سرکش انسان با شهوت شکم و دامن و مال و مقام و استخدام قوه غضب برای اقناع هوس ِ پایان ناپذیر خود هیچ مرزی نمی شناسد , و از پایمال کردن هیچ حقی صرف نظر نمی کند؛ و نتیجه حیات انسان با چنین شهوتی جز فساد و با چنان غضبی جز خونریزی و خانمان سوزی نخواهد بود. زیرا قدرت فکر آدمی با شکستن طلسم اسرار طبیعت و استخدام قوای آن برای رسیدن به آمال نفسانی نامحدود خود , زندگی انسان بلکه کره زمین را که مهد حیات بشر است به نابودی می کشاند. نظر اسلام در قرآن : ( سوره روم آیه 41 : ( ظاهر شد فساد در بیابان و دریا بدانچه دستهای مردم فراهم کرد.)) قدرتی که نفس سرکش را مهار و شهوت و غضب انسان را تعدیل و حقوق فرد و جامعه را تضمین و تامین می کند , ایمان به مبدا و معاد و ثواب و عقاب است , که با اعتقاد به خداوندی که همیشه همراه انسان است و مجازاتی که حتی از اعمال کم انسان هم غافل نشده , آدمی به هر خیری وادار و از هر شری برکنار خواهد بود. و جامعه بر مبنای تصالح در بقا و برکنار از تنازع در بقا به وجود خواهد آمد.

    شرف علم به اصول دین :

    فطرت انسان عاشق علم است , زیرا آنچه انسان به او انسان است عقل است و میوه عقل علم است , از این رو اگر به جاهلی بگویند : جاهلی , با اینکه می داند غمگین می شود , و اگر به او نسبت علم بدهند مسرور می شود. اسلام که دین فطرت است نسبت علم را به جهل , نسبت نور به ظلمت و حیات به موت قرار دادهاست. (این است و جز این نیست که آن نوری است که واقع می شود در قلب آن کس که خداوند تبارک و تعالی بخواهد او را هدایت کند.)( بحارالانوارجلد 1 صفحه 255) ولی باید دانست هر چند هر علمی بالذات شریف است , لیکن مراتب شرافت علوم به اموری مختلف می شود. مثلا شرف علم به شرف موضوع و نتیجه و روش استدلال , در آن علم تفاوت پیدا می کند , چنانکه انسان شناسی از گیاه شناسی اشرف است , به نسبت شرف انسان بر گیاه ! و علمی که سلامت زندگی انسان را بیمه کند اشرف است از علمی که سلامت مال او را تامین می کند , به نسبت شرف زندگی بر مال و علمی که بر مبنای برهان نظر می دهد اشرف است از علمی که بر مبنای فرضیه نتیجه می شود , به نسبت یقین بر گمان بنابراین اشرف علوم علمی است که موضوع آن خداست , ولی با این ملاحظه که نسبت شرف خداوند متعال به غیر او نسبت اقیانوس به قطره , و نسبت خورسید به ذره نیست ! بلکه نسبت غیرمتناهی به متناهی است.(سوره طه آیه 111: و خوار شدند چهرها برای حی قیوم) و ثمر و نتیجه آن ایمان و عمل صالح است که وسیله سعادت انسان در دنیا و آخرت و تامین حقوق فرد و جامعه است. (سوره نحل آیه 125: آن کس که کردار شایسته کند از مرد یا زن و حال آنکه مومن باشد , هر آینه او را زنده می کنیم به حیات پاکیزه) و مبنای آن بر علم و برهان و پیروی نکردن از ظن و گمان است. (سوره اسرا آیه 36) «و پیروی نکن آنچه را نیست بدان علمی برای تو» ؛ (سوره یونس آیه 36: و هر آینه گمان بی نیاز نکند از حق چیزی را) با ملاحظه آنچه گذشت وضوح این حدیث شریف آشکار می شودکه : «همانا برترین فرائض و واجب ترین آنها بر انسان معرفت پروردگار و اقرار برای او و بندگی اوست.»

    الف شناخت خدا
    ب - اقرار به بندگی
    ج - بندگی خدا

    شرط رسیدن به معرفت و ایمان به خداوند متعال :

    انسان در مقابل هر پدیده ایی در جستجوی پدید آورنده آن است , و فطرت آدمی تشنه پیدا کردن سرچشمه وجود خود است. ولی باید دانست که گوهر ایمان و معرفت خداوند متعال که ارزشمندترین جواهر گنجینه علم و معرفت است به اقتضای قاعده عدل و حکمت نصیب کسی که آلوده به ظلم به ایمان و معرفت خداوند است نخواهد شد , زیرا حکمت را به نااهلان دادن ظلم به حکمت و از اهل دریغ کردن ظلم به اهل حکمت است.

     و باید دانست که اعتقاد به نبود مبدا و معاد ممکن نیست مگر آنکه انسان احاطه به تمام هستی و سلسله علل معلومات پیدا کند , و مبدا و معاد را نیابد و تا چنین ادراک محیطی محقق نشده , یقین به نبود مبدا و معاد محال است ؛ بلکه آنچه ممکن است نداستن مبدا و معاد است. بنابراین مقتضای عدل و انصاف آن است که کسی که شک در وجود خداوند دارد , قولا و عملا به مقتضای شک عمل کند.

    مثلا اگر کسی احتمال وجودی می دهد که در صورت وجدان او سعادت جاوید و در صورت فقدان او شقاوت ابدی نصیبش شود ؛ وظیفه عقلی او آن است که به قلب و زبان آن را انکار نکند , و در مقام عمل به قدری که توان دارد در جستجوی او کوشش کند , و در مقام وظایف عملی رعایت احتیاط نماید , که مبادا خداوندی باشد و تخلف از فرمان او شقاوت ابدی را در پی داشته باشد , همچنان که اگر احتمال سمی در لذیذ ترین غذاها بدهد به وظیفه عقلی خود از خوردن آن غذا امتناع خواهد ورزید. هر شاکّی در وجود خدا به این عدل که واجب عقلی اوست عمل کند بی شک به معرفت و ایمان خواهد رسید.

    (سوره عنکبوت آیه 169: و آنان که جهاد کردند در ما هر آینه هدایت می کنیم البته آنان را به راه های خودمان) وگرنه با آلودگی به ظلم به این حقیقت معرفت آن قدوس متعال میسر نخواهد شد . ( سوره بقره آیه 269: خدا حکمت را به هر کس که می خواهد می دهد و به هر کس حکمت داده شود , خیر بسیار به او داده شده است.) (سوره ابراهیم آیه 27: و گمراه می کند خدا ظالمان را و می کند خدا هر چه بخواهد.)

    راه های رسیدن به ایمان به خدا :

    راههای رسیدن به ایمان به خداوند متعددند : برای اهل الله دلیل بر او و وسیله معرفت او خود اوست (سوره فصلت آیه 53: آیا کفایت نمی کند به پروردگار تو که او بر همه چیز گواه است) (بحار الانوار – امام علی (ع) : ای کسی که بر ذات خودت به ذات خودت دلالت کردی) و برای غیر آن –ازجهت اختصار- به چند راه اشاره می کنیم :

    الف : هر گاه انسان به خود و آنچه در حیطه ادراک اوست بنگرد و هر جزیی از آن را ملاحظه کند , می یابد که نبودن آن ذره محال نیست , و بود و نبود آن ممکن است , و ذات آن نه ضرورت وجود و نه ضرورت عدم دارد. ( یعنی الزاما آن ذره مجبور نیست وجو داشته باشد یا وجود نداشته باشد, به عباراتی اگر ذره هست دلیل بر اجبار نیست یا عکس آن.) و هر چیزی که بود و نبودش ممکن است محتاج به سببی است که او را موجود کند , مانند دو کفه ترازوی همسنگ که ترجیح یک کفه بر کفه دیگر بدون عامل خارجی ممکن نیست , با این تفاوت که وجود ممکن وابسته به سبب وجود , و عدم آن به نبود سبب وجود است, و چون وجود هر جزئی از اجزای جهان محتاج به دهنده وجود است , آن دهنده وجود یا خود اوست و یا همانند او از سایر موجودات , اما خود او با آنکه دارنده وجود نیست چگونه می تواند آنچه را که ندارد بدهد ,  و اما همانند او که همچون او نتواند به خود هستی دهد , چگونه می تواند به غیر خود هستی ببخشد , و این حکم که بر هر جزیی از جهان جاری است , بر کل جهان هم جاری است. چنان که وجود فضایی روشن که از خود روشنی ندارد , دلیل بر وجود مبدایی برای این روشنایی است که به خود روشن باشد نه به غیر, چه اگر چنین مبدایی نباشد ممکن نیست فضایی روشن شود , زیرا آنچه در ذات خود تاریک است محال است به خود روشنی بخشد تا چه رسد به غیر. به این جهت وجود کائنات و کمالات وجود –مانند حیات و علم و قدرت-دلیل بر وجود حقیقتی است که وجود و حیات و علم و قدرت او به خود اوست و وابسته غیر نیست. (سوره طور آیه 35: آیا آفریده شدند از غیر چیزی یا ایشانند آفریینندگان؟) (بحارالانوار جلد3,صفحه36: مردی بر علی بن موسی الرضا (ع) وارد شد , پس گفت : یابن روسول الله دلیل بر حدوث عالم چیست؟ حضرت فرمود : تو نبودی بعد بود شدی, و هر آینه دانستی که همانا خودت خود را به وجود نیاوردی و نه آنکس که مثل تو است تو را به وجود آورده است.) بنا به مطالب مذکور ؛ پس به ضرورت عقل هر چه نبوده موجود شده , باید وجود آورنده و سازنده ایی داشته باشد که عدم و نیستی در ذات او راه ندارد. از این رو تمام تطوّرات و پدیده های جهان , دلیل وجود پدید آورنده ایست که پدید آورنده ندارد , و مصنوعات و مخلوقات خالقی است که مصنوع و مخلوق نیست.

    ب: اگر در بیابانی ورقی پیدا شود که حروف الفبا بر آن به ترتیب از الف تا یاء نوشته شده باشد , ضمیر هر انسانی شهادت می دهد که نقش حروف و ترتیب آنها اثر ادراک و فهم است, و اگر تالیف کلمه را از آن حروف , و تالیف کلام را از کلمات ببینند به نسبت دقت تالیف و ترکیب به دانش و بینش نویسنده ایمان می آورد , و از نظم و دقت گفته و نوشته بر علم و حکمت گوینده و نویسنده استدلال می کند , آیا ترکیب یک گیاه از عناصر اولیه آن از جمله بندی یک سطر کتاب که دلیل غیر قابل انکار بر علم نویسنده است کمتر است؟! آیا چه علم و حکمتی است که در آب و خاک مایه پوسیدن و مرگ پوست دانه را فراهم کرده و مغز آن را به به حیات گیاهی زنده می کند؟! ریشه را قدرتی می دهد که زمین را بشکافد و در ظلمت خاک قوت و غذای گیاه را جذب کند , و در هر قسمت از سفره خاک قوت درختان مختلف را مهیّا کرده , که هر گیاهی و درختی غذای مخصوص خود را بیابد , و ریشه هر درختی را طوری قرار داده که جز قوت مخصوص خود را که میوه مخصوص آن درخت را می دهد جذب نکند , و با قوه جاذبه زمین مبارزه کند , و آب و غذا را به ساقه و شاخه بفرستد , و مقارن با فعالیّت ریشه در دل خاک برای جستجوی غذا و آب , فعالیت ساقه در فضا برای تهیّه نور و هوا شروع می شود و هر چه کوشش شود ریشه ایی را که برای فرو رفتن در اعماق خاک ساخته شده و ساقه ای را که برای سرکشیدن به فضا ساخته شد از آن سنّت حکیمانه باز دارند و بر عکس , ریشه را به جانب فضا و ساقه را به زیر خاک ببرند ؛ آن دو با قانون شکنی مبارزه می کنند , و مسیر طبیعی خود را می پیمایند.

    (سوره احزاب آیه 62: و هرگز برای سنّت خدا تبدیلی نمی یابی) تنها تامل در آفرینش یک درخت و عروقی که از ریشه آن به هزاران برگ با نظامی بهت انگیز کشیده شده , و قدرتی که به هر سلولی  از سلول های برگ داده شده که آب و غذای خود را به توسط ریشه از اعماق زمین جذب کند کافی است که انسان ایمان به علم و حکمت نامتناهی بیاورد. به هر گیاهی و درختی که بنگریید از ریشه تا میوه اش آیت علم و قدرت و حکمت حق است ؛ و سر سپرده در مقابل ایینی است که برای پرورش آن مقدر شده است.( سوره رحمن آیه 6 : و گیاه و درخت سجده می کنند.) همچنان که تامل در زندگی هر حیوانی نیز راهنمای آدمی به خداست.

     ابوشاکر دیصانی بر امام ششم (ع) وارد شد , و گفت : یا جعفر بن محمّد . مرا بر معبود من دلالت کن , طفل صغیری با تخم مرغی بازی می کرد , امام (ع) آن تخم مرغ را گرفت و فرمود : ای دیصانی این حصاری است مکنون, پوستی غلیظ دارد , و زیر پوست غلیظ پوست رقیقی است , و زیر آن پوست رقیق طلای مایعی و نقره روانی است که هیچ یک به یکدیگر مخلوط نمی شود , نه از اندرون این حصار محکم مصلحی بیرون آمده تا خبر از اصلاح آن بدهد و نه از بیرون مفسدی بر آن وارد شده تا خبر از فساد آن بدهد , نه کسی می داند این تخم مرغ برای نر یا برای ماده آفریده شده است. آیا آن حصار محکم از ماده آهکی تصفیه شده را که در آن اسراری نهفته است , کدام تدبیر ساخته که از دانه هایی که مرغ می خورد جدا کرده , و در تخمدان او همچون مأمنی برای پرورش جوجه فراهم کرده , و در آن نطفه را مانند گوهری در صدف جا داده , و چون جوجه از مادر جداست و در دوران جنینی رحمی نیست که از آن غذا بگیرد , غذای او را در همان حصار در کنار او آماده کرده است ؛ و بین جدار آهکی غلیظ و جوجه و غذای او , پوست لطیفی را که از غلظت آن حصار آسیبی به جوجه و غذای او وارد نشود قرار داده, و در آن عرصه تاریک و ظلمانی اعضا و قوای جوجه از استخوان ها و عضلات و عروق و اعصاب و حواس  که تنها مطالعه در ساختار چشم آن حیوان محیّر العقول است هر یک را به جای خود به وجود آورده و چون باید برای ارتزاق , دانه ها را از لای سنگ ها و خاک تهیه کند , دهان او را به منقاری از جنس شاخ مجهز می کند که از برخورد با سنگ های زمین آسیب نبیند , و برای این که رزق او فوت نشود , چینه دانی به او داده که هر دانه را که پیدا می کند از دست ندهد و در آن محفظه نگهداری کند که به تدریج به هاضمه تحویل دهد , و پوست او را بال و پر می پوشاند و به این وسیله از سرما و گرما و آسیب ها و آزار جانوران آن پوست لطیف را حفظ می کند. گذشته از ضروریات و واجبات زندگی حیوان از مستحبّات هم که آرایش ظاهر اوست غفلت  نمی کند ؛ و آن بال و پر را به رنگ های دل پذیر رنگ آمیزی می کند , که امام (ع) فرمود: " شکافته می شود و همانند رنگ های طاووسها نمایان می گردد."

    و چون برای این تکامل , حرارت موزون سینه مرغ لازم است ؛ حیوانی که فقط تاریکی شب او را از حرکت و تلاش بازمی دارد , ناگهان حالتی پیدا می کند که از تکاپو می افتد و تا زمانی که احتیاج به آن حرارت است بر روی آن تخم می خوابد.

    کدام حکمت است که این خمودی را بر مرغ مسلط می کند تا جنبش حیات را در جوجه بوجود آورد ؟! و کدام استاد است به او می آموزد که تخم را در شبانه روز بگرداند تا تعادل اعضا به هم نخورد ؛ و هنگامی که خلقت جوجه تمام شد , جوجه را راهنمایی می کند که با منقار خود حصار محکم را بشکند ؟ و پا به عرصه جهانی بگذارد که برای زندگی در آن جهان آن اعضا و قوا به او داده شده و مرغی که به غریزه حیوانی جز جلب ملایمات و دفع ناملایمات حیات خود , عامل دیگری در او موثر نبود ؛ ناگهان انقلابی در او بوجود می آید , که برای حفظ جوجه سینه خود را سپر بلا می کند و تا وقتی که جوجه احتیاج به نگهبانی دارد این عاطفه در او باقی می ماند .آیا مطالعه در یک تخم مرغ کافی نیست که ما را راهنمایی کند به آن کس که «آن کس که آفرید پس راست و برابر کرد و آن که تقدیر کرد ، پس هدایت کرد.» (سوره اعلی , آیه 2 و 3)

    به این جهت امام فرمود : آیا مدبری برای آن می بینی ؟ پس مدتی طولانی سکوت کرد و سپس شهادت به وحدانیّت خدا و رسالت پبغمبر و امامت آن حضرت داد  و نسبت به آن چه در خود داشت توبه کرد. (بحارالانوار , جلد 3 صفحه 32)

    آری ، همان علم و قدرت و حکمتی که در ظلمات خاک دانه را و در تاریکی پوست تخم جوجه را برای هدف و غرضی می پروراند و در ظلمات شکم و رحم مادر ؛ نطفه آدمی را که در ابتدا موجودی است ذره بینی ؛ فاقد جمیع اعضا  و قوای انسانی برای زندگی در خارج رحم به جهازهای مختلف مجهز می کند.
    به طور نمونه استخوان ها را با اشکال و انداز های مختلف به تناسب وظایف آنها و عضلات را برای حرکات گوناگون در جنین به وجود می آورد ، به وسیله تشکیلات حیرت انگیز مغز مشعل ادراک را روشن ، و به فعالیت قلب که  در بیداری و خواب سالی میلونها مرتبه می زند ؛ حرارت و حیات را در این کانون زندگی حغظ می کند.

    تامل در ساده ترین ترکیب بدن آدمی برای ایمان به تقدیر خدای عزیز علیم کافی است , مثلا سه قسم قسم دندان در دهان کار گذاشته ؛ ثنایا جلو و انیاب بعد از آن و طواحن کوچک بعد از آن و طواحن بزرگ در آخر دهان. (ثنایا = دندان های پیش ؛ انیاب = دندان نیش , طواحن = دندان های آسیا) اگر طواحن ؛ جلو و ثنایا و انیاب به جای طواحن بزرگ می رویید ؛ آیا در بریدن و جوییدن غذا تا نقش این ترتیب در زشتی و زیبایی چهره چه اثری به جا می گذاشت ؟

    اگر ابرو به جای آنکه بالای چشم است ؛ زیر چشم می بود و یا سوراخ های بینی به جای اینکه رو به پایین است ؛ رو به بالا بود چه می شد ؟

    عمران و آبادی زمین از زراعت گرفته تا محکم ترین بنا و ظریف ترین صنعت به سر انگشت انسان و روییدن ناخن از آن بستگی دارد . چه حکمتی است که ماده ناخن را در غذای آدمی فراهم , و با تشکیلات حیرت انگیز هضم و جزب در عروق وارد , و آن را به سر انگشت انسان می رساند. و برای تأمین , غرض از خلقت ، پیوند و ارتباطی بین ناخن و گوشت برقرار می کند ، که جدا کردن آن دو از هم طاقت فرساست و پس از نحصیل ، غرض باز آن دو را از هم جدا می کند که ناخن به آسانی چیده شود؟!

    عجب آن است که در همان غذایی که ماده ناخن با ان صلابت برای پویایی تهیه شده ماده شفافی هم در کمال لطافت برای بینایی آماده شده است که بعد از طی مراحل هضم و جذب به چشم برسد.

    اگر در تقسیم رزق معلوم این دو ، کار برعکس می شد و ناخن از درون چشم می رویید و آن ماده شفاف به سر انگشت می رسید ، چه اختلالی در نظام حیات بشر پیش می آمد؟!

    اینها نمونه ایی از ساده ترین آثار علم و حکمت است که محتاج به دقت نظر نیست (و در خودتان آیا نمی بینید؟ سوره ذاریات ، آیه 21) تا چه رسد به عمیق ترین اسراری ک�� محتاج به تخصص در تشریع وظایف و موشکافی ها به وسیله ذره بین ها و افکار است. (آیا تفکر نکردند در خودشان ؟ سوره روم ، آیه 8)

    آری ، این موجودی که حکمت پوست آن بعد از آن همه کاوش های علمی هنوز مستور است ؛ باید دید در باطن و مغز او چه غوغایی است ، از شهوتی که برای جلب ملایمات و غضبی که برای حفظ آنها و دفع ناملایمات به او عنایت شده ، تا عقلی که برای تعدیل این دوه از جهت علمی و هدایت حواس از جهت نظری به او افاضه شده است. ( و اگر بشمارید نعمت های خدا را ؛ نشود به حساب در آورید آنها را. سوره نحل , آیه 18)

    چنین کتاب حکمتی با چه قلم علم و قدرتی بر قطره آبی نوشته می شود ؟! «پس باید انسان نظر کند از چه آفریده شده است ، از آبی جهنده» (سوره طارق , آیه 5 و 6) , «می آفریند شما را در شکم های مادرنتان ؛ آفرینشی بعد از آفرینش های سه گانه» «سوره زمر ، آیه 6) این چه علم و قدرت و حکمتی است که از حیوان ذره بینی شناور در آن ماء مهین بشری افرید که مشعل ادراکش اعماق آفاق و انفس را کاوش کند «بخوان و پروردگارت بزرگوارتر است ؛ همان کسی که به وسیله قلم آموخت و تعلیم کرد به انسان ، آنچه را نمی دانست.» (سوره علق آیه ؛ 3 و 4 و 5) و زمین و آسمان را میدان جولان اندیشه و قدرت خود قرار دهد ؟! «آیا نمی بینید که خدا مسخر کرد برای شما آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است و فراوان کرد بر شما نعمت های خویش را آشکارا و نهان و بعضی از مردمانند که مجادله می کنند در خدا به غیر علم و نه هدایت و نه کتاب نوربخش» (سوره لقمان آیه 20) 

     در مقابل عظمت این علم و قدرت و رحمت و حکمت،آدمی چه میتواند بگوید به جز آنکه خود او فرمود : «پس بلند مرتبه است خداوند که بهترین آفریدگان است. سوره مومنون آیه 14) و چه می تواند بکند جز انکه به خاک بیفتد و سر بر آن آستان جلال بساید و بگوید :
    «سبحان ربی الاعلی و بحمده»

    به مقتضای آیه کریمه «زود است که بنمایانیم به آنها آیات خویش را در سراسر گیتی و در خود ایشان تا این که روشن شود برای آنها که به درستی اوست حق» «سوره فصلت ؛ آیه 53) باید نظری هم به آفاق جهان دوخت که میلیون ها خورشید و ماه و ستاره که نور بعضی از آنها بعد از هزاران سال نوری ـ که سیر نور در هر ثانیه تقریباً 300هزار کیلو متر است ـ به زمین می رسد و حجم بعضی از آنها میلیون ها برابر کره زمین است ، چنان فاصله آنها با یکدیگر حساب شده ، و هر یک در مدار معینی قرار گرفته ، و به جاذبه و دافعه عمومی تعادلی میان آنها برقرار شده که راه هر گونه تصادم و تزاحمی بین این کرات بسته شده ؛
    نه خورشید را سزاوار است که ماه را دریابد و نه شب بر روز سبقت گیرد ، و هر یک در فلکی شناورند. سوره یس ؛ آیه40
    زمین را که کانون زندگی انسان است، به وسیله جو محیط بر آن از برخورد هزاران شهاب پراکنده در فضا در روز و شب که با برخورد به آن بخار می شوند مصونیت بخشیده است.
    فاصله خورشید را با زمین طوری قرار داده، که از نظر نور و حرارت شرایط تربیت معادن و نباتات و حیوان و انسان به بهترین وجهی مهیا شود. حرکت وضعی و انتقالی زمین به گونه ایی حساب شده که هر آنی در قسمت عمده کره زمین ، طلوع و غروب و روز و شب موجود باشد و به طلوع آفتاب از نور و حرارت خورشید کانون زندگی گرم و روشن ، و فعالیت برای معاش شروع شود ، و به غروب آفتاب ظلمت شب که مایه آرامش و سکونی که لازمه ادامه حیات و تجدید نشاط است خیمه زند ، تا از تداوم تابش خورشید و انقطاع کلی آن نظام حیات مختل نشود. (فرقان آیه 62) «و اوست آن که گردانید شب و روز را جایگزین همدیگر برای آن کس که بخواهد متذکر شود.» (سوره قصص آیه 73) «و از رحمتش قرار داد برای شما شب و روز را برای اینکه آرامش بگیرید و از فضل او طلب کنید.» (قصص ، آیه 71) «بگو آیا دیده اید اگر بگرداند خدا بر شما شب را همیشگی تا روز قیامت ، کیست خدایی غیر از الله که روشنایی بیاورد برای شما ، آیا پس چرا نمی شنوید ؟»

    نور و ظلمت و روز و شب با نهايت تضاد و تعاند ، دست به دست يكديگر داده و براي انجام يك هدف كار مي كنند ، و از طرفي به وسيله ي روز آنچه در زمين است و به وسيله ي شب آنچه در آسمان است در برابر ديد ادمي گذاشته مي شود تا در شبانه روز ملك و ملكوت آسمان و زمين در معرض ديد بصر و بصيرت آدمي باشد.
    و شب و روز كتاب وجود را براي انسان ورق مي زند تا آيات خدا را در صفحه ي زمين و آسمان بخواند : (سوره انعام ، آيه 75) «همچنان نشان مي دهيم به ابراهيم ملكوت آسمان ها و زمين را براي اين كه از يقين كنندگان باشد.»

    انساني كه انعكاس قوانين و اسرار كائنات را در ذهن بشر ملاك علم و حكمت مي داند ، چگونه ممكن است سازنده ي مغز و ذهن و فكر دانشمندان و قانون گذار قوانين حاكم بر جهان و پديد آورنده ي اسرار نظام هستي را فاقد علم و حكمت بداند ، با آن كه نسبت آنچه از قوانين جهان در ذهن تمام دانشمندان منعكس شده با آنچه براي آنان مجهول مانده است نسبت قطره به درياست. (سوره اسرار آيه 85) «داده نشديد و از علم مگر كمي را»

    چـگونه مي توان باور داشت نسخه بردار خطوطي از كتاب هستي، عالم و حكيم باشد ، ولي نويسنده ي كتاب وجود و سازنده ي نسخه بردار و دستگاه استنساخ، بي شعور و بي ادراك باشد ؟! به اين جهت فطرتِ منكرِ خالقِ دانا و توانا هم شهادت به وجود او مي دهد.
    (سوره عـنكبوت آيه 61) «هر آينه اگر از آن ها سؤال كني كيست كه آفريده است آسمان و زمين را و مسخّر كرده است خورشيد و مـاه را ، هــر آينه مي گويند البته الله ، پس به كجا به دروغ رانده مي شوند.» (سوره زخرف آيه 9) «هر آينه اگر از آن ها سؤال كني ، كيست كه آفريده است آسمان و زمين را ، هر آينه البته مي گويند آفريد آن ها را عزيز عليم.»

    مردي از منكرين خدا بر امام هشتم (ع) وارد شد، امام به او فرمود :
    اگـر گفته ي شما درست بـاشـد و حــال آن كه چنين نيست. ما از نماز و روزه و زكات و اقرامان ضرري نكرديم (زيرا وظايف ديني كه ايمان و عمل صالح و ترك منكرات است، موجب آرامش روح و اصلاح جامعه است و بر فرض كه عبث و بيهوده باشد، تحمل اين اعمال ، در مقابل احتمال وجود مبدأ و معاد ، رنج و ضرر قليلي است كه براي دفع شر و جلب خيركثيرِ محتملي كه حدي براي آن نيست، لازم است.
    آن مرد گفت : آن خدايي كه مي گويي چگونه است و كجاست ؟
    امـام (ع) فـرمـود : او به اَيْنْ ، اَيْنيت ، و به كَيْفْ ، كَيفيت داده است. ( او آفريننده ي اَيْنْ و مكان و كَيفْ و چگونگي است ؛ و مخلوق ، از اوصاف و احوال خلق نمي شـود و نتيجه ي اتصاف خـالـق بــه اوصـاف خلق ، احتياج خالق به خلق است ، و به اين جهت خداوند متعال به كَيفْ و مكاني محدود و به حسي محسوس و به چيزي سنجيده نمي شود.)
    آن مرد گفت : هر گاه به يكي از حواس احساس نمي شود ، پس نيست.
    امـام (ع) فـرمـود : چـون حـس تــو از ادراك او عـاجــز شد ، منكر او شدي و ما چون حواس را از ادراك او عاجز يافتيم ، يقين كرديم كه او پروردگار ماست. (كسي كه موجودات را به محسوسات منحصر مي كند ، غــافــل از آن است كـه حس موجود است ، ولي محسوس نيست ؛ بينايي و شنوايي هست، ولي ديدني و شنيدني نيست ؛ انسان ادراك مي كند غيرمتناهي محدود نيست، با اين كه هر محسوسي محدود و متناهي است ؛ و چه بسيار موجودات ذهني و خارجي هستند كـه مـاوراء حـس و محسوساتند، ولي آن شخص به پندار انحصار موجود به محسوس ، منكر خالق حس و محسوس شد و امام (ع) او را به اين حقيقت هدايت كرد.
    خالق حس و محسوس و وهم و موهوم و عقل و معقول ، در حس و وهم و عقل نمي گنجد ، زيــرا قــوه ي مـدركـه فـقـط بـر آنچه ادراك مي كند احاطه دارد و آن قوه مخلوق خداست ، و خالق بر خلق احاطه دارد ، پس ممكن نيست خالق حس و وهم و عقل كه محيط بــر آن ها است ، در حيطه ي ادراك آن ها قرار گيرد و محيط  محاط بشود و اگر خداوند متعال، محسوس يا موهوم يا معقول شود، با آنچه به اين قوا ادراك مي شوند شبيه و شريك خواهد بود و جهت اشتراك ، مستلزم جهت اختصاص است و تركيب ، خاصيت مخلوق است ، پس اگر خداوند متعال ، در حس و وهم و عقل بگنجد مخلوق است نه خالق)
    آن مرد پرسيد : خدا از كي بوده ؟
    امـام (ع) فرمود : تو بگو از كي نبوده (خداوندي كه قيوم زمان و زمانيات و مجردات و ماديات است ، عـدم و نيستي و زمـان و مـكـان در سـاحـت قدس او راه ندارد.)
    از امام (ع) پرسيد : پس دليل بر او چيست ؟
    آن حضرت او را به آيات خداوند در انفس و آفاق هدايت كرد و به تأمل در بنيان بـدن تذكر داد كه از وجود اين بنا و دقايق صنع و لطايف حكمتي كه در ساختمان آن به كار رفته است ، بـه وجـودِ عـلـم و حـكـمـتِ بـانـي ايـن بنا، پي ببرد ؛ و او را به دقت نظر در ابر و باد و حركت خورشيد و ماه و ستارگان وا داشت كه به تفكر در عجايب قدرت و غرايب حكمت در اجرام آسماني بـه تـقـديــر عـزيـز عـلـيـم بـرسد و از حركت متحركات عِلوي به محركي منزه از حركت و تغيير، ايمان بياورد. (التوحيد ، صفحه 250)

    ج : تطورات ماده و طبيعت دليل قدرتي برتر از ماده و طبيعت است ، زيرا تـأثير مــاده و مـادي محتاج به وضع و محاذات است : مثلاً آتشي كه در حرارت جسمي تأثير مي كند يا چراغي كه شعاع آن فضايي را روسن مي كند ، تا نسبت خاصي به آن جسم و فضا پيدا نكند ممكن نيست آن جسم به حرارت آن آتش گرم ، و يا آن فضا به نور آن چراغ روشن شود؛ و چون وضع و نسبت بـا معدوم محال ااست، پس تأثير ماده و طبيعت در پديده هاي مختلفي كه در ماده و طبيعت نبوده و به وجود آمده و مي آيد ممكن نيست؛ و هر معدومي كـه در آسمان و زمين موجود مي شود ، دليل وجود قدرتي است كه تأثير آن ، محتاج به وضع و محاذات نيست و ماوراء جسم و جسمانيات است :
    (سوره يس ، آيه 82) «اين است و جز اين نيست امر او هر گاه اراده كند چيزي را، كه بگويد براي او باش، پس مي باشد.»

    د : ايمان به خدا در سرشت آدمي است، زيرا انسان به حسب فطرت، خود را موجودي وابسته و محتاج به نقطه اتكايي مي يابد، ولي اشتغال به اسباب و تعلق به علايق، مانع از وجدان آن نقطه اتكا است.
    هنگامي كــه بيچارگي از هـر جـهـت و نــااميـدي از هــر چاره سازي حاصل شود، و هر چراغ فكري را خاموش و هر دست قدرتي را عاجز ببيند ، وجدان خفته ي او بيدار مي شود و بي اختيار از آن غني بالذات كه بالفطره به او متكي است ، استمداد مي طلبد :
    (سوره انعام، آيه 63) «بگو كيست كه شما را نجات مي دهد از تاريكي هاي بيابان و دريا ، مــي خوانيد او را به زاري و نهان، كه اگر نجات بدهد ما را از اين تاريكي ها، هر اينه خواهيم بود البته از شكرگزاران.» ؛ (سوره زمر آيه 8) «و هرگاه بـرسـد انسان را شدتي ، پـروردگار خود را بخواند زاري كنان ، بعد از آن چون عطا كند به او نعمتي، فراموش كند آنچه را كه قبل مي خواند و براي خدا همتاياني قرار دهد تا گمراه كند از راهش.» ؛ (سوره يونس، آيه 22) «(اوست كه سير مي دهد شما را در بيابان و دريا ، حتي زماني كه در كشتي باشيد و روان شود آن كشتي با ايشان به بادي خوش و خوشنود به آن ، هنگامي كه بيايدشان بادي تند و بيايدشان موج از هر سو و گمان برند كه به بلا احاطه شـده اند بخوانند خدا را با اخلاص در دين ، اگر نجات دهي ما را از اين، هر آينه خواهيم بود البته از شكر گزاران.»

    مردي به حضرت صادق (ع) عرض كرد : (بحارالانوار جلد 3، صفحه 41)
    يابن رسوا الله مرا دلالت كن بر الله كه او چيست ؟ كه بسيار شدند بر من كساني كه مجادله مي كنند و مرا به حيات انداختند.
    حضرت فرمود : يا عبدالله آيا هرگز كشتي سوار شدي ؟
    گفت : بلي ، فرمود : آيا كشتي شكسته شده، در جايي نه كشتي است كه تو را نجات دهد ، و نه شنايي است كه تو را بي نياز كند ؟
    گفت : بلي ، فرمود : آيا در آنجا تعلق قلب و خاطر به قادر و توانايي پيدا كردي كه تو را از آن ورطه خلاص كند ؟
    گفت : بلي ، حضرت فرمود : پس همان الله است كه قادر است بر نجات دادن، آن جا كه نجات دهنده اي نيست، و بر كمك كردن، آنجا كه كمك كننده اي نيست.

    اين معرفت و ارتباط فطري با خداوند ، چنان كه هنگام بيچارگي به انقطاع مطلق، از غير او وجدان مي شود، مي توان در حال اختيار ، به دو بال علم و عمل به آن رسيد :

    اول : آن كه انسان به نور عقل، حجاب جهل و غفلت را برطرف كند و ببيند كه وجود و كمالات هر موجود، از خود و به خود او نيست، و بيابد كه همه منتهي مي شود به ذات قدوسي كه :
    (سوره حديد، آيه 3) «اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، او به هر چيزي داناست»
    (سوره حشر، آيه 24) «اوست خداوند آفريننده ي پديد آرنده ي صورت ساز، براي اوست اسماء حسني.»

    دوم : آن كه به وسيله ي طهارت و تقوي كدورت آلودگي ها و رذايل نفساني را از گوهر جان بزدايد ، زيرا بين خدا و بنده ي او جز حجاب جهل و غفلت و كدورت گناه ، حاجب و مانعي نيست و اين حجاب بايد با جهاد علمي و عملي برطرف شود :
    (سوره عنكبوت ، آيه 69) «آنان كه جهاد كردند در ما هر آينه هدايت مي كنيم البته آنان را به راه هاي خودمان»

    امام ششم (ع) به ابن ابي العوجاء فرمود : (بحارالانوار جلد 3، صفحه 43)
    فرمود : واي بر تو ، و چگونه از تو پنهان شده است كسي كه قدرتش را در نفست به تو نشان داده است ؟ پديدار شدنت و حال آن كه نبودي و بزرگي تو را بعد از كوچكيت و قوت تو را بعد از ناتوانيت و ناتواني تو را بعد از قوتت و مرض تو را بعد از صحتت و صحت تو را بعد از مرضت و رضايت تو را بعد از غضبت و غضب تــو را بعد از رضايتت و حزن را بعد از شاديت و شادي تو را بعد از حزنت و دوستي تو را بعد از دشمنيت و دشمني تو را بعد از دوستيت، و عزم و تصميم تو را بعد از اباء و امتناعت، و اباء و امتناع تو را بعد از عزمت، و شهوت و ميل تو را بعد از كراهتت، و كراهت تو را بعد از شهوتت، و رغبت تو را بعد از بيم و ترست و ترس و بيم تو را بعد از رغبت ، و اميد تو را بعد از نا اميديت و نااميدي تو را بعد از اميدواريت و به خاطر آوردنت آنچه كه در وهم تو نبود و پنهان شدن از ذهنت آنچه به او متعقد بودي و هـم چـنـان آثــار قدرت او را در خودم بر مي شمرد كه نمي توانستم سر از آن باز بزنم و ناديده بگيرم تا به جايي رسيد كه گمان كردم به زودي بين من و او نمايان مي شود.





    برچسب ها : ,

    نوشته شده در 11 / 2 / 1390 | تعداد بازدید : 49 |
    آخرين مطالب ارسالي
    تبليغات